سرنوشت یه جوجه طلایی
چه چیز را باید باور کنم ؟
همیشه یه جمله کوتاه تو ذهنم رژه می رفت و من همیشه دنبال این بودم که بر عکس این جمله رو ثابت کنم ولی بعد از گذشت چند ماه و گشتن به دنبال راهی برای اثبات اشتباه بودن این جمله به این رسیدم که این جمله درسته و حق با اون بود ولی برداشتی که از جمله داشتیم اشتباه بود همیشه تو دلم میگفتم چه آدم گستاخ و سنگدلی یه مگه من جرم کردم که دوستش داشتم ولی حالا به این نتیجه رسیدم که اون راست میگفت و عشق من بچه گانه بود چون پاک و ساده بود ، چون به جای بکار بردن کلمه های قُلمبه سُلمبه خیلی ساده گفتم دوستش دارم شاید میخواستم مثله یه بچه که خیلی ساده و بدون منظور حرف میزنه فقط احساسمو بگم ... . حرفهای جوجه ای : بچه!! نه من هنوز به بچه بودن هم نرسیدم من حالا حالاها جوجه هستم . میترسم اونقدر بزرگ بشم که یادم بره یه روزی دوسش داشتم میخوام جوجه بمونم اینجوری بهتره ... . حرفهای جوجه ای : اگر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری این جمله بعد از یه اتفاق خیلی ساده و بسته شدن و باز شدن درهای رو به روم تو ذهنم نقش بست وقتی تنها یه سوال از خدا پرسیدم ، خدایا چرا ... ؟ وقتی یه اتفاق ساده منو داشت به این فکر می انداخت که امسال هم به پوچی هدر میشه حرفها و فکرهایی که داشتم رو ورق زدم تا ببینم کجا اشتباه کردم و دیدم یه سری قول و قراری که داشتم رو جا انداختم و حالا باز دارم فکر میکنم و برنامه آینده رو جور میکنم و دارم تلاش میکنم تا تقریبا چیزی بشه که میخوام ، 2 قدم رو از کلی قدم تا الان برداشتم و میخوام اینبار زیر قول و قرارام نزنم و هنوز نمیدونم راهی که دارم میرم درسته یا نه ولی اینو میدونم ابتدا و انتهای مسیر زندگی یک فرد هیچوقت تغییر نمیکنه ولی مسیری که تو را از ابتدا به انتها می رسونه ممکنه تغییر کنه ولی انتخاب راه کوتاه تر دلالت بر زرنگی آدمی ندارد و تنها باعث میشه زیبایی هایی که تو راه طولانی تر هست رو نبینیم . سعی کردم تو همه پستهام حرفهای جوجه ایم رو بنویسم و میدونم ممکنه خیلیا از این حرفها ناراحت بشن ولی این حرفهای جوجه ای رو مینویسم تا اگر بعد از مدتی دوباره پستهام رو خوندم چیزایی رو یادم بیاره که نباید یادم بره . من گذشته رو پاک کردم ولی این پاک کردن دلیل بر این نمیشه که همه چیز رو فراموش کنم چون به نظر من آدم باید از گذشته درس بگیره حتی اگر تو گذشتش هیچی نباشه ... . شخصی داشت از کوه زندگی بالا می رفت هر چه بالاتر می رفت به قله نمی رسید ولی باز می گفت عیبی ندارد چیزی تا قله نمانده به قله هم نرسم عیبی ندارد همین که از زمین دور شده ام کافیست که نا گهان سنگی از زیر پایش قِل میخورد و او به ته دره ای می افتد و این بار در کمال نا امیدی می گوید قله که محال است کاش به سطح زمین برسم ... . حرفهای جوجه ای : این یعنی نهایت بدشانسی که وقتی داری از حال و هوات در میای و کمی به آرامش میخوای برسی و کارات داره جور میشه که برا یه مدتی بی دغدغه زندگی کنی یه باره نمی فهمی از کجا بلا داره سرت خراب میشه که همه چیز در یک آن نابود میشه .... آرزوها رنگ سیاهی به خود گرفته اند و حتی یک کار روزمره را در دلم به حسرت یادگاری گذاشته اند دیگر حتی یک سرگرمی ساده هم مرا به خود مشغول نمی کند شده ام مانند مرده ای متحرک که چشمهایش را به تلویزیون اتاقش گره زده است و تنش را به تخت میخکوب کرده است و تنها به حرمت سفره ی پهن شده و برای کم کردن یکی از بهانه ها سر سفره می نشیند . نمی دانم شاید اگر کس دیگری جای من بود فضای اتاقش را مبدل به یک رویا میکرد اتاقی که همه چیز در آن محیاست جز یک همدم جز یک ذره محبت به معنای واقعی . چه آسان امیدهای سخت به دست آمده همچون نسیم از کنارم می گذرد و مرا به سوی پوچی میبرند و من باز نا امیدانه تر از دیروز تکیه بر صندلی زده ام و می نویسم و افکارم پریشان تر از همیشه به دنبال امیدی تازه تر می گردد . در این خزان احساس میکنم من هم همچون درختان در حال از دست دادن برگهای نداشته ام هستم و حتی آسمان برایم نمی بارد . با آنکه آخر این مسیر جدید را نیز می دانم ولیکن چاره ای ندارم جز آنکه به این امید دل خوشکنک دامن بزنم بغضی بزرگ در گلویم خیمه زده است و حسرتی بزرگ تر درونم را آتش میزند . حرفهای جوجه ای : و این من هستم که کاسه چه کنم را در دست گرفته تا شاید راهی برای رهایی از این وضع کسالت بار بیابد ... و هنوز میگویم جز سکوت چاره ای دیگر ندارم و هنوز راضیم به آنچه که بر من میگذرد چه فرق میکند ستاره ها برای چه کسی میدرخشند یا که بادبادک ها برای چه کسی به صدا در می آیند ؟ چه فرقی میکند آخر این قصه دستان مهربان تو باشد یا دیگری ؟ وقتی همه چیز دروغ است همه چیز یک فریب است . عشق ، مهربانی هیچ یک حقیقت ندارد . دستان او مهربان نبود مهربانی نکرد این من بودم که اینگونه فکر میکردم . رسم جوانمردی را آموختم ، جوانمردی یعنی شکستن ، شکستن عهدو پیمان ، شکستن دلی که منتظر نگاه توست . چه فرقی میکند در این دنیای سر تا پا دروغ شاد بنویسم یا که غمگین وقتی هیچ چیز برای دل بستن نیست . چه فرق میکند آرزوی مرگ داشته باشیم یا عمری جاوید ؟ دیدید من راست گفتم او هم دروغ بود همه دروغند من هم دروغم ، هیچ کس حقیقت را نمی داند و نمی گوید ... ستاره ها امشب مرگ در کمین آرزوهای من است این بهترین راه است شما شاهد باشید هیچ کس جلوی مرا نگرفت پس باید بدرود گفت و این قصه را نا تمام رها کرد ، ستاره ها شما را به نور افشانی یتان قسم می دهم تا به آنها بگویید من جز دو دست مهربان چیزی نمی خواستم ... .
باز هم سکوت باید کرد تا چرخ و فلک این زندگی بچرخد آنگونه که باید بچرخد چه سخت و چه آسون چه بالا باشیم چه پایین کاش فقط بچرخد ، کاش فقط بچرخد ..... حرفهای جوجه ای : با وجود این همه دروغ و نیرنگ نمیدونم به کی باید اعتماد کنم و چه کسی را باید باور کنم . وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه هرچی که جاده است رو زمین به سینه من میرسه آه ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو را داشته باشم به هرچی میخوام میرسم وقتی تو نیستی ... قلبمو واسه کی تکرار بکنم گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو را داشته باشم به هرچی میخوام میرسم عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو نه من تو را واسه خودم نه از سر هوس میخوام عمر دوباره منی تو را واسه نفس میخوام ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو را داشته باشم به هرچی میخوام میرسم ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو را داشته باشم به هرچی میخوام میرسم شکیلا حرفهای جوجه ای : این ترانه رو خیلی دوست دارم چه خوب میشد اگه عشق آدما اینجوری بود ... راستی با شروع شدن سال تحصیلی و کار و زندگی بهونه نتراشین نیای پیشما منتظرتون هستم که با نظراتون و حرفاتون از تنهایی درم بیارین عیدفطر هم بر همه شما مبارک . نمی دونم از چی بگم ، از کجا بگم ؟ دنیا همینه یه روز غم یا که شادی ؟ مگه کجا باید بریم ،به کی چی باید بگیم ؟ مگه همین نیست من و تو ، ما و این زندگی مگه نباید تا ته قصه پیش بریم ؟ حالا قصه ی ما بد افتاده ، نباید دردامونو به هم بگیم ؟ کوه غم تو چشاته ، میدونم بالت شکسته ولی این یه سرنوشته که خدا اونو برامون نوشته نباید که ماتم بگیریم ، خودمونو بسپاریم به دست سرنوشت چاره ی این غمها اینه که تو اوج غم بخندیم یه یا علی بگیم و غمو از کنج قلبمون برونیم گله از چی از کی میکنی ؟ میگی چرا خدا برامون بد نوشته ؟ نمیدونم ، شاید این بازی سرنوشته میگی تو دنیای خودت غریبی ؟ تو دیگه کجای کاری ، این دنیا که مال ما نیست دنیای اونه همون که ما رو ساخته نکنه تو هپروتی که خبر نداری حتی خودت هم مال اونی نمی دونم از چی بگم ، از کجا بگم ؟ هر چی بگم آخرش اینه نباید کم بیاری شاید ما هم بتونیم بشیم یه قهرمانو سرنوشتمونو از سر بنویسیم حرفهای جوجه ای : سلام اینم یه شعر برای کسایی که مثل من میخوان سرنوشتو کمی خوب بنویسن و امیدوار باشن راستی یه جمله این روزا خیلی آرومم میکنه فقط لازمَـش اینه که به چیزی که میگی ایمان داشته باشی خدایا راضیم به رضای تو سلام یه مطلبی آماده کرده بودم و چون امشب از شبهای وفات امام علی (ع) هست این مطلب و گذاشتم چون مرتبط با مهرو محبت و یتیمان بعد از علی است . یکمی طولانیه ولی ارزش خوندن به نظر من داره حالا شماهم نظرتونو بگید . چگونه باید خندید و شاد بود زمانی که حساب و کتاب را فقط خدا می داند ؟ چگونه می توان دل بست وقتی دلبستگی ای نیست ؟ چگونه می توان احساس کودکی را فهمید که دست نوازشگری ندارد زمانی که در رفاه بسر می بریم . حال میفهمم چه کشیدند کودکانی که زیر تازیانه ی خشم سکوت کردند و دم نزدند ، حال میفهمم آن کودکانی که دست دعا بر آسمان بلند کرده بودند در پی چه چیزی بودند ، حال میفهمم درد را چگونه باید معنا کنم ، زمانی که مادر یا پدری فرزندشان را در محضر خدایشان پس میزنند من به این فکر میکنم که چگونه میگویند مؤمن اند و شیعه ی علی !!! اگر علی را می شناسند چگونه فرزندان خود را یتیم می کنند ؟!! مگر یتیمها چه از ما کم داشته اند ؟ آنها هم میتوانند همه چیز داشته باشند و چه بسیار یتیمانی که همه چیز دارند ولی آنها را یتیم خطاب می کنند زیرا از محبت پدر و مادر محروم شده اند و این علی بود بزرگ مرد اسلام که دست نوازش را از آنها دریغ نکرد و حال جز خدای علی چه کسی است که ببیند و قضاوت کند زمانی که دست نوازشگر پدر تازیانه بر کودک زد و مهر مادر و دعای خیرش تبدیل به نفرین شد و راه به بیراهه مبدل شد و معنای یتیمی تغییر کرد . یتیم بیشتر از پول و مال و منال دنیایی به محبت نیاز دارد و آنجا بود که علی به دیگران می آموخت دست نوازش کشیدن چه اهمیتی دارد و قدمهای کوتاه و بی صدایش به ما می آموخت چگونه باید در برابر این محبت بی منت رفتار کرد . این تفاوت میان محبت کردن و دست کشیدن بر سر کودکان دربرابر همگان و قدمهای آهسته ای که حتی خواب شب را آشفته نمیکرد زمانی که غذا بر در خانه ها می برد نشان دهنده ی چیست ؟ خلاصه بگویم : زمانی که علی بود یتیمی معنا داشت ولی امروز مهرو محبتی که علی می آموخت تبدیل به سیر کردن شکمها شده است و فراموش کرده اند که علی چه آموخت و حال می گویند شیعه ی علی اند زمانی که محبت را حتی از فرزندانشان دریغ میکنند و فرزندشان یتیمانی شده اند که التماس دستهای نوازشگری دارند که آنها را بفهمند و بدانند سیر کردن شکم کافی نیست رسیدن به کالبدی که بعد از مرگ خوراک زیر خاکیان است اهمیت چندانی ندارند مهم آن روحی است که فرصت پرواز را از آن گرفته اند . به امید روزی که بفهمیم چگونه باید محبت کنیم ....

| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


